براي تو مي نویسم ، براي تو كه آسمان دلم از دوري چشمانت گرفته است . براي تو مي نويسم : تا بداني ، تا بخواني . كاش مي شد چشمان زيبايت با من بود تا من بودم و لحظه هاي ناب با تو بودن ... نمی دانم کدامین حس مرا به نوشت این همه غم و اندوه می خواند ؟ به این امید می نویسم که شاید روزی این نوشته ها با چشمانی که بي شک زیباترین چشم ها در اين جهان است خوانده شود ، شاید آن چشم ها مملو از عشقي ابدی باشد . شاید آن چشم ها با خواندن این نوشته ها خیس شوند . می نویسم تا همه از حاصل لحظه های تنهایی ام بهره مند گردند . هر چند همگی از مرگ تدریجی من بی خبرند . می نویسم تا همه بدانند ، به خالق عشق سوگند که زندگی جز عشق نیست . پس بیا و شبنم عشق را دریاب .
چه تلخ است و چه غمبار ، این درد جگر سوز جدایی . چه تلخ است چشم بستن برای ندیدن آنچه مفهوم باورش وجود انسان را به نیستی می کشاند و نه چشم بستن برای زنده کردن یادی شیرین ، خاطره هایی بس دلنشین ، باور یک یقین ، فرار از افکار پوچ و دروغین و تبلور یک ایمان : ایمان بدانکه دوستت دارم و دوستم نداری ، به تو دل سپرده ام و دل به دستان پر مهرم نمی سپاری ، از غمت اشک می ریزم و از «جدایی» هیچ غمی نداری .
چه دشوار است عشق بورزی ، دوست بداری ، قلبت را در این بازی مبهم به ودیعه بسپاری و بدانی که این راه را هیچ سرانجامی نیست جز « جدایی » . چه دشوار است در میانه ی راه پی بردن بدانکه عاشق وجودی هستی که عشق خویش را از تو دریغ می دارد .
یادت می آید ؟ گفتی چشمهایت را ببند ، گفتی بی هیچ هراس و دلواپسی وجودت را به آغوش مهربان من بسپار و رها شو از رنج بی کسی . با من گفتی : دست هایت را به من بسپار تا به آن ها بیاموزم که چگونه می توان لطافت پاک و بهاری وجودی را که عاشقانه دوستش می داری ، نوازش نمود ؛ چشم هایت را به من بسپار تا اوج زیبایی رویا گونه ی لحظات مهر آمیز با هم بودن را به یادشان آورم ؛ لبهایت را به من بسپار ، تا لذت فریاد کردن آن چه از شرم نگاه غریب دیگران در انتهایی ترین نقطه ی وجودت انباشته ای به آنها بیاموزم ؛ گوش هایت را به من بسپار تا آرامش نهفته در نغمه های زیبا ی عشق را به یادشان آورم ؛ وجودت را – تمامی وجود خسته و در هم شکسته ات را – به من بسپار تا مرگ تنهایی را در برابرش به تصویر کشم.
اکنون بگو چه باقیست از آن همه پیمان ، از آن قرار های فراوان ؟
چشم هایم را به تو سپردم تا با تو بودن را به یاد آورند ، نه انتظار را ، نه وحشت لحظه های پر اضطراب و بی قرار را ، نه بهت بی کسی و سادگی جدایی را ؛ لب هایم را به تو سپردم ، تا بیاموزند سر دادن نوای عشق ، بی هیچ شرم و خجالت را ، نه ناله را ، نه طعم تلخ اندوه و ژاله را ؛ گوش هایم را به تو سپردم تا نجوای عشق را به یاد آورند ، نه طنین اندوهگین کلامی نا آشنا به آوای دل انگیز مهربانی را ، نه رنج نهفته در شنیدن کلام پایانی را ، نه رنج نهفته در شنیدن کلام پایانی را ؛ دست هایم را به تو سپردم تا بیاموزند نوازش را ، نه سردی دم غریب نیایش را ، در فراق تو ؛ و وجودم ، آه ... وجودم را چه آسان آمیخته با آن همه مهر و اطمینان به تو سپردم ، تا تنهایی را فراموش کند ، اما ...
آی مهربان دیروز من ، بیوفای گریز پای امروز من ، شعله ی سرد و خاموش عشق پرفروز من : من هر آنچه داشتم به تو سپردم ، حال در پی این همه عشق بگو چه به دست آوردم ؟؟ یک یاد پر اندوه ، خاطره ی ریزش یک کوه : کوه آرزو هایم ، تکیه گاه خستگی هایم ، سر پناه بی پناهی هایم ...
چه آرام می روی و چه بی صدا ، بی آنکه بیاندیشی به ویرانی من ، بی آنکه بنگری به لب های لرزان من و بشنوی نوای اشک های من که : « مرو ، برای خدا پیش من بمان ، از من جدا مشو »
بگذار اعتراف کنم : خسته ام ... خسته ام از دنیای متظاهر رنگ ها ، از تکرار غم آلود طنین این زنگ ها ؛ خسته از آبی آب ، پوشالی بودن سراب ؛ خسته از این فرجام آغاز ، خسته از نوای حزن انگیز این آواز ؛ خسته از فریاد ، خسته از غرّش این باد ، باد قدرتمند غرور آدمیزاد ؛ خسته از این همه دروغ ، خسته از نگاه های سرد و بی فروغ ؛ خسته از ریزش این همه اشک بی پناه ، وای ، وای از این همه گناه ...
می خواهی « غم » را به شانه های نحیف من بسپاری و بروی ؟ ... باشد ... برو ! ؛ برو! پاییز برای من کافیست ، بهار از آن تو .
بیوفای من ! دیروز و امروز را به پایت ریختم تا بدانی از فردایم دریغ نمی کنم ، اما دریغ که ندانستی و گذشتی ؛ حالا که میروی ، فردایمان هیچ ، بگو دیروز را در کدامین خاطره خلاصه می کنی؟ حالا که می روی عشقمان هیچ ،بگو این همه مهر را به کدامین باد می سپاری؟ حالا که می روی دیروز مان هیچ ، بگو فردا را چگونه قانع می کنی؟ حالا که می روی قرارمان هیچ ، بگو تنها در کدامین بهانه خلاصه می شوی؟
قول می دهم وقتی که می روی اشکی نریزم ... اما حالا که می روی ، آهسته برو ... آهسته ... مگذار طنین گام هایت ، امروز را چونان دیروز لگد مال خواسته ی خویش کند . حالا که می روی ، مگذار هیچ کلامی ، خاطره ی بودنت را خدشه دار کند . اما به یاد بسپار هر کجا که بروی و تا هر زمان که بروی ، برای همیشه عشقت را به همراه خواهم داشت – با تمام وسعت بی مهریت – .
برو و بدان که زمان می گذرد . زندگی جریان دارد . آدم ها همان آدم های خندان ، آسمان همان آسمان مهربان ، رود همان رود خروشان ، دریا همان دریا ی آمیخته به طوفان ، بیابان همان بیابان در انتظار باران ، و من خاطره ای از بیوفایی وصف ناپذیر دوران .
برو ... خداحافظ .
اما به یاد داشته باش « خداحافظی همواره معنای کلام آخر را نمی دهد » . به نظر من خداحافظی شاید تمنای شنیدن سلامی دوباره است ؛ سلامی عاری از بیوفای های تو در کشاکش شکستن آن همه پیمان و قرار . بدان که خداحافظی تنها برای من تمنای دیدن قطره ی اشک آویخته به گوشه ی چشم توست ، اشکی از سر پریشانی و پشیمانی ، شبنم عشق ، تمنّاییست برای شنیدن آهی و یا باز شدن آغوشی پر از دل جویی . « خداحافظی همواره معنای کلام آخر را نمی دهد » .
پس خداحافظ
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 88/05/25 در ساعت: 19:5
شاید از خودت پرسیده باشی که « دلیل این همه سکوت چیست ؟ »
می خواهم بدانی که سکوت من هرگز به این معنا نبوده است که حرفی برای گفتن ، سخنی برای به زبان راندن ، دردی برای درد دل کردن و اشکی برای گریستن نداشته ام . من اگر مهر سکوت بر لبان خویش می زنم نه از بهر آن است که هیچ ندارم که بگویم ، بلکه با خود می اندیشم نکند از گفته ی من بر قلب زودشکنت خدشه ای وارد شود یا نکند کلام من ناخواسته خنجری شود زهرآگین و برّان که لطافت احساسات پاکت را زخمی گرداند .
در این چند سال چه حرفها داشتم با تو که بغضی شد فرو خورده و خاطره ای وا پس زده . چه سخن ها داشت لبهای لرزانم ، روح پریشانم و چشم های ترسانم با تو ، که در گوشه ای از قلبم به اسیری رفت و داغی شد بر او . اما دیگر این قلب فرسوده گنجایش این همه غم را ندارد .
تا امروز تنها ترین چیزی که باعث می شد که نتوانم احساساتم را برایت بیان کنم ، ترس از واکنشی بود که امکان داشت تو پس از شنیدن حرفهای دلم انجام دهی . اما حالا به خودم جرات داده و بر این ترس غلبه کرده ام . می خواهم با تو از دلم سخن بگویم .
عزیز من ، به خاطر داشته باش : زندگی زیباست ، پر از رنگ و پر از نقش . زندگی شیرین است اگر تو بخواهی .
بیا ، بیا و به من بیاموز دوباره تولد یافتن را در زیر باران ، شکفتن را از طراوت پر شور بهاران . باور کن می توان با کم ساخت ، در آتش عشق گداخت. می توان چشم در چشم ابر بارید ، پا به پای گیاه رویید ، دوش به دوش باد دوید و دست در دست نشاط خندید .
باور کن دست خودم نیست ، اما « چیزی مرا به سوی تو می خواند » ، چیزی چون نجوای پر عطوفتت ؛ چیزی چون سادگی عمق نگاه پر مهرت ، چیزی چون مهر نهفته در لبخند های بی همتایت ؛ چیزی چون صداقت مواج آهنگ کلامت ؛ چیزی چون عطر عجیب «عشق» که از وجود تو بر می خیزد و مرا سرمست کرده و وسوسه می نماید ؛ چیزی چون چشمهایت – آه ... چه مهربان می نگرند –
«چیزی مرا به سوی تو می خواند » . چیزی در وجودم فریاد می کشد ، ندایی از درونم به بلندای «عشق» نغمه سر می دهد :
تو را از چشم هایت دوست تر دارم ...
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
امیدوارم که خوشتون اومده باشه
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 88/05/22 در ساعت: 18:53
یادت باشد سکوت آن قدر دل نازک است که با کلمه اي مي شکند
زندگی رویش یک حادثه نیست
زندگی رهگذر تجربه هاست
تکه ابریست به پهنای غروب
آسمانیست به زیبایی مهر
بارگاهیست ز دربار حضور
زندگانی چون گل نسترن است
باید از چشمه جهان آبش داد
زندگی صحنه جولانگاه است
خوب و بد بودن آن
عملی از من وماست
پس بیا تا بفشانیم همه
بذر خوبی و صفا
و بگوییم به دوست :
معنی مهر و حقیقت چه نکوست
گفتم چقدر دوستم داری ؟ ... گفتی اندازه یک درخت
گفتم کم نیست ؟ ... گفتی اندازه جنگل...
گفتم کم نیست ؟ ... گفتی اندازه زمین....
گفتم کم نیست ؟ ... گفتی اندازه ستاره...
گفتم کم نیست؟ ... گفتی اندازه خورشید...
گفتم کم نیست ؟ ... گفتی به اندازه تو...
گفتم میدونی من چقدرم گفتی نه..!!
گفتم اندازه یک قطره بارون
در سکوت می توان نگاه را معنا کرد
و آن را با عشق به دل پیوند زد
می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد
و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت
می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم
از نگاهت مي شود فهميد که هنگام جدايي سخت نزديک است مرا نه تاب ماندن هست نه پايي براي رفتن از اينجا تو را هرگز نمي دانم چگونه با چه رويي بي من تنها جدا تنها به سوي خانه خواهي رفت اين صداي پاي ترديد است مي گويد به من : بايد که تنها رفت مي روم اما تو را در ياد خواهم داشت در سياهي چشمهاي تو چيزي هست که در آبي آسمانها نيست
داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست
نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست
آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني
زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست.
آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست
آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست
مي روي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
خستـــم از روزای ابــری خیلی سنگینه نـگاهت دوست ندارم تو تابستون بشینــم باز ســر راهت نمیـــخوام بـــازم خیـالت قبـلـه آرزوهــــام شــــه تـــو بمــون و عاشقـــای روی پُـــر غـرور و ماهت
بد نیست یادی هم کنیم از قیصر امین پور
حسرت همیشگی
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو
ناگزیر می شود
آه ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خا ک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
امیدوارم که خوشتون اومده باشه
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 88/03/02 در ساعت: 18:40
چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند زمن ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل ور بگویم باز پوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین گفت میخواهی مگرتا جوی خون راند زمن او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستاند از او یا داد بستاند ز من گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود ور به رنجم خاطر نازک برنجاند زمن دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید کو بچیزی مختصرچون باز میماند زمن صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
رفتی ، اما چه بگوییم ... هیهات تو ندانی که من آنروز غروب زیر آن دره آرام و عبوس به چه حالی بودم بی تو با حسرت و حرمان و سرشت خلوتی داشتم آنجا که مپرس کاش می دانستی بی تو بر من چه گذشت آزو مي کنم زندگي مال تو مرگ مال من راحتي مال تو گرفتاري مال من شادي مال تو غم مال من همه مال تو ولي تو مال من یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
در زندگی سه چیز آموختم
از عشق
رسوایی
از دوست
بی وفایی
از شب
تنهایی
امیدوارم که خوشتون اومده باشه
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 88/02/20 در ساعت: 15:2
اسمتو خط نزدم از دفتر خاطره هام، آخه هنوز هر جا باشی عزیزترینی تو برام
می دانم فردا استاد چشمانش را ریز خواهد کرد و با نگاهی خیره خواهد پرسید: کجا بودی که درس نخواندی؟! چه طور به او بگویم که آخر، دل تو هم جایی در دنیاست؟!
کاش کوچیک بودیم. وقتی کوچیک بودیم دلامون بزرگ بود. ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه
در آفتاب کمرنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در تلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران جدا می کند، به دنبال نیمکتی می گردم تا دوباره به یاد آورم، همه آن روزها را که با بوی تو و بی روی تو بی اعتنا از کنارم گذشتند
وقتی كسی نیست كه به او فكر كنی به آسمان بیندیش، چون آنجا همیشه كسی هست كه به تو فکر می كند
عشق عينک سبزي است که با آن انسان کاه را يونجه ميبيند !!
کاش به زماني برگردم که تنها غم زندگيم شکستن نوک مدادم بود
يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست ، زنگ بعد حساب داريم
چشماتو دايورد کردی رو دلم خيالی نيست . حداقل از ويبره درشون بيار تا انقدر دلمو نلرزونه
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم
سکوت دوست داشتني توبود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم
حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود
آرزو دارم آن هایی که به آرزو هایشان رسیده اند ، آرزو کنند که ما هم به آرزو ها یمان برسیم
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم ! در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. گفته بودی قاصدک ها گوش شنوا دارند ، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی از قاصدک هستم ؛ اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند؟
هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری .......اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره
کاش قلبم درد تنهايي نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت
کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
توقلبت جايي واسم نيست نمي گم کسي روداری
اماديگه مطمئنم که مي خواي تنهام بذاري
ديگه دستاتوندارم ديگه چشمات مال من نيـــــست
اون نگاه جستجوگراين روزادنبال من نيست
نمي گم داري مي گردي دنــــبال يه عـــــشق تازه
اما کوله باروبستي دربه روي کــوچه بــــازه
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لخظهها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانندتو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارمبه خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتندمرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم به غنچه های محبت بهار هم باشیم ................................................... آزمودم زندگی دشت غم است شادیش اندوه و عیشش ماتم است ................................................... در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش ................................................... بمیرم من واسه اون دلشکسته که چون من خیری از دنیا ندیده ................................................... خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را
گلی چیدم فرستادم برایت ، غضب كردی فكندی زير پايت
اگر اين گل ندارد قابل تو ،تو از گل بهتری جانم فدایت
مهرت ای یار زمانی ز دلم پاک شود
که همه پیکر من زیر زمین خاک شود
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
چه به مجنون چه به ليلي شدنش مي ارزد
دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش مي ارزد
دل من غمگین است
غصه ام سنگین است
گر چه بي نفسم من
زندگي شيرين است
ميل گل در من نيست
بال من خونين است
اشک غم بايد ريخت
رسم دنيا اين است
مهربانی ات را به دستی ببخش که می دانی با تو خواهد ماند ، و گرنه حسرتی خواهی گذاشت بر دلی که دوستت می داشت
سه توصیه ی مهم : اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن، اگر کسی را دوست داری خردش نکن، اگر دستی را گرفتی رهایش نکن
یادتان باشد که عشق يک حادثه است و جدایی یک قانون
بیایید حادثه ساز و قانون شکن شویم
اگر مردن سزای عاشقان است، برای مردنم هر شب دعا كن
یادت باشه عزیزم وقتی کسی واست می میره ، مرام داشته باشی سر قبرش گل بذاری .
گفتی که می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم گفتی اگر بیندکسی گفتم که حاشا می کنم گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟ گفتم کهبا افسونگری او را ز سر وا می کنم گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما میکند گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم گفتی که پیوند تو را با نقد هستیمی خرم گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم گفتی اگر از کوی خودروزی تو رو گویم برو؟؟ گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
باز با دردم مداوا می کنم...
با دل دیوانه ام تا میکنم...
می روی با یک خداحافظ و من شب تو را در خواب پیدا می کنم..
با خیال و خواب و رویا باز هم درد دوری را مداوا می کنم
شعله عشق تو می سوزد مرا من فقط ان را تماشا می کنم توبه کردم تا فراموشت کنم ...
باز هم امروز و فردا می کنم
پپنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد
برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد
صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون
پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون
آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین
بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین
پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد
میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد
ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه
بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ نگاهی سرد گفت: مرگ
دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم
قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم
چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند
دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است
درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.
وقتی که تو رفتی ، اشکهایم روان شد . اشکهایی که دردهایم را می شست و فرو می ریخت .
و حالا با خودم عهد می کنم اشک و عشق را به فراموشی بسپارم . نه اجازه ی طلوع دوباره ی عشق را خواهم داد و نه به اشکهایم اجازه ی فرو ریختن را خواهم داد .
باید سنگ شوم تا نشکنم ، باید سخت شوم تا فرو نریزم ، باید کاری کنم که قفل سکوتم با هیچ شاه کلیدی باز نشود . باید سیاه شوم تا هیچ نوری در من نفوذ نکند ،باید یخ شوم تا آتشی در قلبم دوباره شعله ور نشود . و باید زندگی کنم تا بیاموزم :
زندگی بازی های بسیاری دارد و آدم ها هم بازی گران ماهری هستند . . .
افسوس . . . افسوس که همواره نقشم را خوب بازی نمی کنم .
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 87/11/23 در ساعت: 14:51
کدام دست نا موافق ، مرا اینگونه سرد و سخت و تنها کشید و کدامین نقاش چیره دست ، تو را اینگونه زیبا و مغرور و با عشق آشنا کشید ؟ بگو با من از عشق و از زندگی و بدان که دستان سردم تنها با صدای تو جان می گیرد . بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان می نماید . من خسته دل ره به کجا یابم که پایان راهم تویی .دل غمگینم جز تو پناهی نیابد که پناهم تویی .
بخوان با من سرود زیبای عشق را ، بگو با من داغ شقایق را . بنشین در کنارم دمی ، تا بیاسایم نفسی ، که تو برایم همه کسی ، در این شب ها ی سیاه بی کسی .
زمزمه کن در گوش جانم قصه ی لاله های پرپر را . بگیر در کنارت دمی این مجنون خونین پیکر را . که از پیمانه ی صبرم جرعه ای بیش نمانده و بر شاخه ی امیدم ف دست غم ، برگ ها ی خزان زده ی بی جان را نشانده.
بیا با من و با من تا انتها همسفر شو . بیا با هم سفر کنیم تا مرز بی نهایت ، تا سرزمین نو ، تا دیار خوشبختی ، تا وادی عشق
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 87/11/23 در ساعت: 14:50
در میان خانواده و جمع غریب ، در این دریای سرگردانی غریق . کجاست ساحل نجات ،کجاست حتی تکه چوبی که به آن بیاویزم ؟ رفتن به ابدیت گناه است و ماندن در این دنیا هم عذاب .منم آن آشنای تنهایی ، منم آن داستان رویایی ، منم با رنج هم خانه و میدانم که زندگی سخت است و کارهایش نا مردانه .کجاست دستان مهربانی که نور خوشبختی را در نهان خانه ی قلبم روشن کند ؟ حال که سوسوی نوری ره به قلبم یافته ، چه ظالمانه مرا به قعر تاریکی می اندازند تا از پرتوی نور عشق بی نصیب بمانم .
به درختان عریان می نگرم ، چه مقاوم اند که زمستان را تحمل می کنند و به شوق دیدن دوباره ی بهار زنده اند . باید از آنان راه و رسم زندگی را بیاموزم . . .
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 87/11/23 در ساعت: 14:47
کاش زندگی واقعاً بازی بود . کاش سنگینی این کوه را از قلبم بر می داشتند .کاش می توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم . کاش ذهنم لحظه ای از کار می افتاد تا با سکوت ، لحظه ای به آرامش برسم . ولی افسوس که تمام حجم زندگیم به اندازه ی یک بغض فرو خورده است . بغضی که به هیچ بهانه ای نمی شکند .
خوشا به حال هر کس که مثل من نیست . اینچنین سرگشته و پریشان ، اینچنین خمیده از غم دوران . خوشا به حال آن عاشقی که به یاد معشوقش اشک می ریزد و خوشا به حال معشوقی که در فکر ناز فروشی و عشوه گری است . خوشا به حال آن شاعر که حرف های نهفته در دلش را بر روی کاغذ زمزمه می کند .
گمشده ای در این جنگل مه آلودم . خسته از هرچه که نباید ولی هست. در حسرت هرچه که باید ولی نیست . به خدا می نگرم ، فرسنگها از من دور است .به هوا می نگرم ، تاریک و مه آلود و سوت و کور است . لبریز از گفتنم ولی محرمی نمی یابم . از این احساس تلخ خسته شده ام .
پشیمانم که چرا در وادی آن همه شور و عشق ، آن همه احساس ناب را در چشمان زیبایت ندیدم .
پشیمانم ... پشیمانم .
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 87/11/23 در ساعت: 14:42
در کوره راه زندگی ام ، در میان مه و تاریکی ، نام تو چون آذرخش صحنه ی زندگی مرا روشن کرد و خرمن وجودم را آتش زد . بدان که برای تو سوختم . حال خاکستر جانم را به پای تو می ریزم . یا با کشیدن آهی بر باد خواهم رفت و یا با اشک چشمانت دوباره سبز خواهم شد .
ای عشق شیرینم ، فانوس قلبت را بدرقه ی راهم کن تا در پناه روشنی نگاه زیبایت ، راه درست را انتخاب کنم و این را هم بدان که به تک تک لحظه های ناب عشقمان سوگند که برای همیشه دوستت دارم ، حتی اگر دوستم نداشته باشی . . .
مهربانم ، گوش کن . تپش های قلبم ، همگی ترنم عشق توست . پس هر تپش آن تقدیم تو باد .
واژه ها گنجایش احساس مرا ندارند . به خدا هرچه سعی می کنم نمی توانم آنچه را که در قلبم می گذرد به راحتی برایت بیان کنم ، چون حجم احساساتم از همه ی وجودم بیشتر است .
نويسنده: محمد رحيم قاسمي مورخ: 87/11/23 در ساعت: 14:36